آرامگاه دلتنگی ها
کاش امتداد لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود
برای تو مینویسم محبوب قلبم... برای تویی که غبار دلتنگی رو از قلبم زدودی و واژه عشق رو دوباره در خاطرم زنده کردی و به من الفبای محبت آموختی... وجودم و وجودت رو به دست سرنوشت می سپارم . به دست یگانه معشوق تا خود او رقم زند هر آنچه در بین من و تو رونق گرفته.... عاشقانه ستایشت میکنم و لحظه لحظه زندگیم رو با یاد تو پیوند میزنم نگاه نادیده ات را در نگاهم ، وجودت را در کنار خودم حس میکنم ... با وجود توست که حس غرور میکنم.... چند روزی مونده به آخر سال ،این سال پر از غم با لاخره داره تموم میشه. اونقد غصه زیاد بوده که حتی چهره زیبایی ها و لحظه های قشنگ رو هم زشت کرده . لحظه به لحظه به اندازه یک قرن گذشت.دفتر خاطرات رو ورق میزنمو ،روزهای بد ،روز های دلتنگی پر ازحقارت.... آه چقد سخت گذشت اما بالاخره گذشت.سال ۸۸با همه بدی هاش یه خوبی بزرگ داشت و اونم حضور بهترینم در زندگی تیره تارم بود.کسی که به زندگی بیرنگم رنگ بخشید و روح مرده منو دوباره زنده کرد.نمیدونم چطور باید ازش تشکر کنم.اما فقط بهش میگم که خالصانه و از صمیم قلبم دوسش دارم.... شاید این پست آخرم باشه و شاید هم نه،آخه دوست دارم کلام اخر سال رو محبوبم بزنه ولی میخوام به نوبه خودم دعا کنم.واسه همه کسانی که همراهیم کردن توغم و شادی به خصوص از دوست عزیزتر از جانم شقایق که تو این مدت رفیق شفیق من بود،با تموم دلخستگی که داشت،امیدوارم که سال جدید سال خوشی براش باشه... همچنین برای ماریه و سمیه،برای لیلای خوبم که امیدوارم سال جدید تحولی برای اون باشه و غصه رو کنار بذاره.برای ثنا و سارا خانمی،مینا ی خوبم و همه دوستانی که همیشه همراهم بودن ، تشکر میکنم و آرزو میکنم که هیچ وقت در حسرت رسیدن به آرزو هاتون نباشید.... در آخر برای محبوبم که فرسنگ ها از من فاصله داره آرزوی خوشبختی و سر افرازی میکنم.... هیچکس با من نیست ... مانده ام تا به چه اندیشه کنم ؟؟... مانده ام در قفس تنهایی در قفس میخوانم.... چه غریبانه شبی است... شب تنهایی من.... کلافه ام ،دست و دلم به هیچ کاری نمیره.خیلی دوست دارم عاشقانه بنویسم ،زیباترین کلمات رو تقدیم کنم به کسی که تکیه گاهم شد اما مغزم خالی از کلمات شده.شاید همه اینا خیالی بیش نباشه.شاید اون شخص تنها یک رویا باشه یک خواب که حالا کمتر حسش میکنم... هوا خیلی خوبه درختای باغ پر شکوفه شدن،نسیم آرومی میوزه و این شکوفه ها رو تو هوا پراکنده میکنه.نهالستان هم زیبایی وصف نشدنی پیدا کرده،اما همه این زیبایی ها رو تنها نظاره میکنم.کلافه ام نمیدونم چرا ؟!! انگار روزگار حواسشو جمع کرده درست دوست داشتنی هامو ازم بگیره.... سال نو نزدیکه اما هرچی که به پایان سال نزدیک میشیم کمتر میل به سال جدید پیدا میکنم.می ترسم نمیدونم از چی!!مشوشم اما نمیدونم چیه که باعث تشویشم شده!!... اما چرا باید دلیلی باشه! شاید فراق از یار،فراق از کسی که ذره ذره قلبم رو تسخیر کرده،دلتنگم اما چه کنم که راهی جز انتظار ندارم... پس به انتظار میشینم به انتظار شخصی که شاید تنها در رویاهای من کالبدی پیدا کرده ،روح گرفته و لایق دوست داشتن شده... امشب دوباره دلم بی صدا شکست با گریه ای غریب و غمی آشنا شکست تا کهکشان غرقه شدن در خیال تو پرواز کرد و چون مرغی رها شکست یک عمر من شکستم و با درد ساختم اما کسی نگفت چرا بینوا شکست!! ماندم میان موج غریبی ز اشک و آه کشتی صبرم از ستم نا خدا شکست امشب ستاره ها پی دلداری آمدند اما ز داغ من دلشان تا خدا شکست باز به داد دلم رسی........ای کاش امشب دوباره دلم بی صدا شکست!... دلم خیلی تنگ شده،مدتی بود که حس میکردم دوباره جریان پیدا کردم تیکه های دلمو دونه دونه کنار هم چیدم گفتم دیگه دل شدی و دیگه کسی از این خرد ترت نمیکنه... اما همه اینها یه توهم بود.کسی که دوسش دارم ازم دوری میکنه.کسی که در ذره ذره بستر قلبم وسعت پیدا کرده و عشق رو در اون جاری کرده.... قلبم بدجوری تیر میکشه درد رو در تمام وجودم حس میکنم چشام تو شبای پر ستاره به باریدن عادت کردن. دلم یه اغوش میخواد. یه اغوش که هق هق گریه هامو تو وسعت سینه اش بریزم.محتاج یه شونه که سرمو بهش تکیه بدم تا پناه خستگیهام باشه .دلم محبت میخواد، دلم یک ستاره میخواد تو این آسمون بیکران تا روشنایی بخش زندگی تیره و تارم باشه.یک ستاره که زندگیمو از این سردرگمی د ربیاره.از توهم و خیال خسته شدم.چشام پف کرده اشکام بی اختیار شدن .هراسی در وجودم پیچیده که وجودمو می لرزونه.خیلی دوست دارم تصور کنم همه این بی ارزشی ها خیال اما نه شکستن من یه رسم شده.یه رسم لذت بخش برای ادمای مدعی عشق و رفاقت... چه بشکن بشکنی است امشب، تو هم بکشن.... چشمهایم را قربانی میکنم شاید بیواسطه بیایی و دستهایت آشیانه مهر شوند.... بگذارآنقدر از تو گاهی وقتها که به دلم سرک میکشم فقط تویی و تو.... عاشقم ؟! راستی اگر ستاره ای نباشد به کدام روشنی باید دل بست؟!!! یک احساس پاک تا بهانه ای باشد برای زنده ماندن... بیا که چشم های خسته و بارانی ام منتظر حضور ناب توست... برای تو مینویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است.تویی که تصور حضورت سینه سیاه این صفحه را مملوء از نور عشق میکند. برای تو مینویسم ای خوب ، خوب، خوب من... مهربانم، ای خوب... مهربانم ای خوب... همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد برای آن کسی که زندگی را به وجودم هدیه داد به عشق تو چه شبهایی را به روز رساندم و چه طلوع ها را به غروب و چه غروب هایی را به طلوع رسانیدم تا تو برسی.کسی که تنها من را برای من بخواهد. حرف ها داشتم برای گفتن،اما روزه سکوت گرفتم تا تنها تو محرم رازم باشی و سنگ صبورم ...ولی دیر زمانی است که غروب هایم به طلوع نمیرسند .دیگر شنهای ساحل زندگیم با من حرف نمیزنند. حتی پیچک همسایه هم از من رو بر میگرداند... کاش بدانی به اندازه تک تک دقایق عمرم دلواپس لحظاتت هستم.... باور ندارم دوریت را، انگار همه اینها سرابی بیش نیست. شاید نمایی از یک رویا یا تصویری از یک خیال ، خیال عشق منتهی به وصال... وصال تو در جاده ناکجا آباد زندگی.در برهوت انتظار. نمیدانم که هستی که در وجودم اینچنین وسعت پیدا کردی؟؟؟نمیشناسمت ،نگاه آشنا یت را هر گز در نگاهم ندیدم.اما نامت ،احساست برای من آشناست ،بوی غربت نمیدهد.شاید همه اینها سراب باشد و خیال یا تصویری از یک کابوس شوم کابو سی که رنگ و بوی تنهایی دارد.باور ندارم که باری دیگر قرار است بشکنم.باور ندارم دوریت را ،باور ندارم بی وفاییت را. باور ندارم که باری دیگر دچار اوهام شده باشم و تو تنها در رویای من جریان داشته باشی باور ندارم که تو مرد رویایی من نباشی... باور نمیکنم که تو برای زندگی وهم الود من سرابی بیش نباشی.... کاش میشد مثل تمام شیرین و فرهاد ها ی دنیا باشیم و دلتنگ تک تک لحظه های با هم بودنمان.... کاش میشد سکوت تنهایی را شکست و سخن عشق را آویزه آن کرد و عاشق بود.کاش میشد ،شکوفه های عشق بر هر قلب نا آرامی شکفته شود تا بوی عطر دلاویز عشق در رگ های آدمیان جاری سازد... کاش خورشید عشق در پهنه آسمان سینه ها می درخشید تا محبت اینقدر رنگ سیاهی به خود نگیرد. کاش آوای عشق فضای قلب انسان را مملو از ترانه سازد تا حس غریب دل ها فراموش شود... کاش میشد با مهربانی آشتی کنیم تا همیشه زندگی پایدار بماند..... کاش میشد ... نمی دانم ... نمی دانم ،محبت را بر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود.... بر چه گلی بنویسم ، که هرگز پر پر نشود بر چه دیواری بنویسم ، که هرگز پاک نشود بر چه آبی بنویسم ، که هرگز گل آلود نشود و بر کدامین دل بنویسم ،که هرگز سنگ نشود... تا ته قصه بمون با من بذار این دلخوشی عادت شه بیا هم خونه من تا عشق با تو همرنگ عبادت شه تقدیم به.... فقط برای لحظه ای نگاهت را به من بسپار ... ظرف سکوتم پر شده ،می خواهم لبریز شوم . جای عقده های کبود را روی صورتم می بینی؟.... دلیلش را می خواهی؟ ... اینها جای تازیانه ناگفته هاست.... هر روز شکنجه می شوم ، به حکم دانستن ،اما با تو عهد بستم که طاقت بیاورم و خاموش باشم و در اوج سختیها سرشار از آرامش .زیر قولم نخواهم زد چون به مهربانی قلبت دل بسته ام مهربانی که مرحمی است برای درد هایم !! ... تو فقط با من باش، با من باش تا لطافت حضورت را در این دنیای پر از پستی با تمام وجود حس کنم و دریابم که کسی هست من را برای من بخواهد و برای دردهای نهان قلبم... با من بمان تا طاقت بیاورم.با من بمان... آری من طاقت می آورم تنها به خاطر حضور تو... تقدیم به خوبترینم ،کسی که هیچ وقت ندیدمش اما جای نگاه مهربانش بر نی نی چشمانم نقش بسته گویی که سالیان سال است که می شناسمش این روز ها زیاد قدم می زنم.... صدای برگ های از نفس افتاده که پوسیده اند و گوشه ای از خیابان با تنهایی خو گرفته اند،گویی آه می کشند. زیر فریاد شان فریادم را گم میکنم تا طنین آوازشان را بر هم نزنم!!...چه بهانه ای است برای سکوت ،.... بهشان حسودی میکنم که چه ساده سبز می شوند و چه ساده زرد می شوند و می افتند و باد را در آغوش می گیرند و آرام آرام زمین را بستر می کنند تا عاشقی کنند. این شب ها وسعت دلتنگی هایم سر به آسمان میکشد، به خودم می لرزم،اما خوب میدانم که سرما دلیلش نیست،بهانه ای است برای افتادن ،این شب ها چه ساده آسمان چشمانم بارانی می شوند.انگار گم شده ام لا به لای برگ های بی روح،ناگزیر له می شوم زیر پای آدم نماها !!... تا دلیلی شود شاید مرا بفهمند اما افسوس که ادراکشان گنگ است و فقط راه می روند تا مرا له کنند، می گذرند و بی تفاوت دور می شوند... اما من می مانم و خرده های دلتنگی و بستری برای عاشقی.... از من نپرس چقدر دوستت دارم ،چرا که اینجا در قلب من حد مرزی برای حضور تو نیست، به من نگو چگونه زیستن را تمرین کنم ... مگر ماهی بیرون آب می تواند نفس بکشد ؟ مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم؟؟... بگو معنای تمرین چیست ؟؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟... بریدن از خود را ؟؟مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی !!.. از من نپرس که اشک هایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم همه میدانند که دوری از تو روحم را می آزارد و تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند.... مرا از من نگیر...نگاهت را از چشمم بر ندار چرا که سخت تنها هستم و سخت محتاج حضور تو... تقدیم به.... آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت نا گهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سرش را پایین آورد آری گلها خیانت نمیکنند... هموطن همدل !!.... برای پر کردن دستان کوچک نیاز محبت کافیست... و برای نقش بندی محبت بر دستان کوچک تمنا .... شاخه گلی بس است... قلبها سرخند ... خوشا به حال قلب سرخی که آبی را در خود تلاطم بخشد و سبز سازد همه دنیای خود را.... دوباره بر گشتم اینبار با یک امید مضاعف،بهتر از قبل شدم.نتونستم دور باشم از دلتنگی ها.هنوز هم دارم با اون سردرد های جنون آور دست و پنجه نرم میکنم... اما دارم تحمل میکنم شرایط رو.تو اوج سردرگمی بودم که یه دفعه یه جمله از یه دوست در ذهنم نقش بست."به خاطر من طاقت بیار..." نمیدونم چرا این تعلق در جسم و روحم رخنه کرده و این جمله به شیرینی عسل بر قلبم نشست وتسکینی شد بر درد هام.هر چند که هیچگاه حضور مادی کسی که بهش تعلق خاطری رو حس میکنم ،لمس نکردم اما چیزی هست که در من جریان پیدا کرده،یه روزنه امید که روشنایی رو به روزگار سیاهم هدیه داده.... دیروز یه اتفاق خیلی بد افتاد،ننه آقام فوت کرد... (تو فرهنگ ما مازندرانی ها به پیرزنی که برای بچه اسم میذاره میگن ننه آقا) اون مادربزرگم نبود اما عین مادربزرگم دوسش داشتم.یادش بخیر دوران کودکی و آلاسکاهایی که در راه برگشت از مدرسه به خونه بهم میداد،هیچ وقت اسمم رو درست نمیگفت همیشه صدام میکرد شهرزاد... تا ۶ ماهگی تو خونه ننه اقا گریه کردم و خندیدم. خدا رحمتش کنه... خلاصه خیلی دلتنگم.انگار یه کوه غم رو دلم سنگینی میکنه.اما دارم طاقت میارم دارم زمخت میشم فقط به خاطر حضور یک دوست که نمیدونم رویاست یا که... دارم طاقت میارم.به خاطر عشقی که خدا تو دلم کاشت.نمیدونم ایا میتونم این حس رو عشق تفصیر کنم یا نه؟؟ اما هر چی که هست منو وادار به زندگی کرده وهر لحظه تو گوشم این نجوا طنین انداز میشه.... زندگی ادامه دارد.... ایمان امید را بارور میکند و امید آرزو را به گل می نشاند.... باور کن ، امید به آرزویت می رساند مدتی هست که دچار بی روحی و بی انگیزگی شدم.زندگی برام خیلی تلخه... همش تو رویا و توهم سر میکنم. به خودم تلقین میکنم که دنیا زیباست اما دنیای من با تنهایی سرشته شده.وقتی مطلبی رو در ویلاگ مینویسم، هیچی حس نمیکنم.انگار فقط دارم شعار میدم.میگم خودم ر ا با عشق باور کردم اما در اصل باوری در کار نیست و همش حس پوچی... خسته ام از اینهمه رکود.برای همین یه مدت میرم تا به خودم بیام. نمیدونم چرا خدا هم باهام قهر کرده،دیگه صدامو نمیشنوه.اصلا اوضاع ام خوش نیست میدونم دارم چرت و پرت مینویسم.برام دعا کنید که تو این مدت لا اقل خودم رو باور کنم.و دلیلی واسه بودنم پیدا کنم و این نقاب لعنتی رو از چهره ام بر دارم دیگه حتی کلمات هم در ذهنم جایی ندارن.برام دعا کنید دوستای خوبم.... شاید نور امید با دعای شما به دلم راه پیدا کنه... روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کردعصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر اوهمان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟.. روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! نیازمند چیزی بودم که باورش کنم،نگاهت بر من افتاد و باور کردم خواهان کسی بودم تا باورش کنم ،خود و رویاهایت را با من قسمت کردی و باورت کردم اما ... آنچه که به راستی نیازمندش بودم باور کردن خود بود.مرا به دنیای درونت بردی و با اکسیر عشقت یاریم کردی و به برکت توست که من اینک زنده ام لمس میکنم و باور دارم کسی چیزی یا خود را ... آری تنها به خاطر وجود توست که من زنده ام .... در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکار از کسانی که دوستمان دارند غافلیم... رویای با تو بودن را نمی توان نوشت ، نمی توان گفت و حتی نمی توان سرود،با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند... و من همچون غربت زده ای در آغوش بیکران دریای بی کسی به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و میمانم تا ابد،تا آن هنگام که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید و قلب مالا مال از دردم را با خود به اوج شادی ها ببرد.و بار ها و بارها در گوشت نجوا خواهم کرد که ... 





نمی دانم چرا اینقدر برای من بزرگی،و من چرا اینقدر به مهربانیت
همیشه باید یه چیز بزرگ باشد یک حضو ر بزرگ یه حس خوب
تو همان چیز بزرگ و عزیزی و از هوای بودن توست که نفس میکشم
دستهای من حضور تو را فریاد می زنند ....
یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا
بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها ، به تو می اندیشد
و کمی دلش از دوری تو دلگیر است
یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را
مهربانم ، ای خوب...
یک نفر هست که با تو
تک و تنها با تو ،پر اندیشه و شعر است و شعور
پراحساس و خیال است و سرور
مهربانم ، این بار یاد قلبت باشد
یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی .


















تو را برای تو دوست دارم و زندگی را برای نفس های تو...![]()

| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |










